![]() وبنوشتههای عبدالحمید روزیطلب!
|
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
پ.ن:
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم...
من صحبت شب تا سحوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم
من زخمهای کهنه دارم بیشکیبم
من گر چه اینجا آشیان دارم غریبم
پ.ن:
درد می کند بدجور...
تا در قفس بال و پر خویش اسیر است
بیگانه پرواز بود مرغ هوایی
پ.ن:
سر خود را بزن این گونه به سنگ!
و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
و الله یعلم و انتم لا تعلمون
پ.ن:
المنت لله که در میکده باز است .. زان رو که مرا بر در او روی نیاز است
نفس کاین است
پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک...
پ.ن:
ما ظاهرن رفیقان، بس نارفیق بودیم...
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد؟
پ.ن:
دلم گرفته از این روزهای خاکستری
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد
زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست
دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد
ای که انشا عطارد صفت شوکت توست
عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد
طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد
غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد
نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد
پ.ن:
السلام علی الحسین الذی سمحت نفسه بمهجته...
من در اندیشه که بت یا مه نو یا ملک است
یار ِ بت پیکر ِ مه رویِ ملک سیما بود
پ.ن:
بنده طلعت آن باش که آنی دارد...
تا دل به مهرت دادهام در بحر فکر افتادهام
چون در نماز استادهام گویی به محرابم دری
پ.ن:
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد!
ما منتظر تو نیستیم آقا جان
تنها همه انتظار داریم از تو
پ.ن:
هیچ...